!!!Nijo0r


حسن ریوندی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

بچه ها این مطلبو بخونین خییییییییییییییییییییلی قشنگه


برای رسیدن به تو بارها زمین خوردم و بلند شدم،بارها تمام لباسهایم خاکی شدند ،بارها در غبار جاده ها گم شدم ، بارها در قاب لحظه ها به سکوت نشستم . به هرکجا می رسیدم سَرَک می کشیدم تو نبودی .پاهایم خسته تر از آن بودند که استوار بمانند. ز بس دویده بودند، تجربه دویدن را فوت آب بودند ، فریادهایم دگر نمی رسیدند به تو .

هنوز هم می گویم ، هنوز هم می خوانمت ، هنوز هم امید فردا را هجی می کنم ، هنوز هم می سرایمت ، هنوز هم پاهایم نیمه رمقی دارند که به دنبال تو بگردند . هنوز آسمان آنقدر بخیل نشده است که بر تن خسته من ، بارانش را نباراند. هنوز لبهایم تکان میخورند و زمزمه شان نام آبی توست ، هنوز قدرت سکوت را میتوان شکست داد و فریاد خفه شده در گلو را از بند اسارت آزاد کرد . هنوز نوشته هایم جان دارند و هر روزی که می گذرد الفبای زندگی را تکرار می کنند .  
دنیا کوچکتر از آن است که لبخند را از من بگیرد و تلخی نبودنت را به رخ دلتنگی هایم بکشد و شیرینی زندگی را از من بدزدد.
من برای رسیدن به تو عشق را از پروانه ، استواری را از کوه ، انتظار را از شب ، مهربانی را از ستاره ، بخشندگی را از باران و امید را از پسربچه دست فروش سرکوچه مان عاریه گرفته ام، که برای رسیدن به دوچرخه آرزوهایش امید را صندوق پولهایش جا داده .
من برای رسیدن به تو فاصله ها به هم زنجیر کرده ام ، نگاه مهربان خداوند را با اشکهای شبانه ام خریده ام ،
و من تو را از خدایی میخواهم که تمام هستی ام از اوست

+نوشته شده در شنبه 12 شهریور 1390ساعت01:20توسط رژین | نظرات (1)

نظرات (1)