!!!Nijo0r


آموزش زبان انگلیسی در خواب آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

یاد دارم در غروبی سرد  سرد

می گذشت از کوچه ی ما دوره گرد



« دوره گردم کهنه قالی میخرم

کاسه و ظرف سفالی میخرم



دست دوم جنس عالی میخرم

گر نداری کوزه خالی میخرم »



اشک در چشمان بابا حلقه بست

عاقبت آهی زد و بغضش شکست



« اول سال است ؛ نان در سفره نیست

ای خدا شکرت ولی این زندگیست ؟ »



بوی نان تازه هوش از ما ربود

اتفاقا مادرم هم روزه بود



صورتش دیدم که لک برداشته

دست خوش رنگش ترک برداشته



سوختم دیدم که بابا پیر بود

بدتر از آن خواهرم دلگیر بود



مشکل ما درد نان تنها نبود

شاید آن لحظه خدا با ما نبود



باز آواز درشت دوره گرد

رشته ی اندیشه ام را پاره کرد



« دوره گردم کهنه قالی میخرم

کاسه و ظرف سفالی میخرم



دست دوم جنس عالی میخرم

گر نداری کوزه خالی میخرم »



خواهرم بی روسری بیرون دوید

گفت آقا! سفره خالی می خرید ؟ . .

+نوشته شده در پنجشنبه 17 آذر 1390ساعت00:44توسط رژین | نظرات (1)

نظرات (1)

روزی یک سیاستمدار معروف، درست هنگامی که از محل کارش خارج شد،با یک اتومبیل تصادف کرد و در دم کشته شد.
روح او در بالا به دروازه های بهشت رسید و یک فرشته از او استقبال کرد.
فرشته گفت:
«خیلی خوش آمدید. این خیلی جالبه.
چون ما به ندرت سیاستمداران بلند پایه و مقامات رو دم دروازه های بهشت ملاقات می کنیم.
به هر حال شما هم درک می کنید که راه دادن شما به بهشت تصمیم ساده ای نیست»

 
سیاستمدار گفت:
«مشکلی نیست. شما من را راه بده، من خودم بقیه اش رو حل می کنم»
فرشته گفت «اما در نامهء اعمال شما دستور دیگری ثبت شده،
شما بایستی ابتدا یک روز در جهنم و سپس یک روز در بهشت زندگی کنید.
آنگاه خودتان بین بهشت و جهنم یکی را انتخاب کنید»
سیاستمدار گفت:
«اشکال نداره. من همین الان تصمیمم را گرفته ام. میخواهم به بهشت بروم»
فرشته گفت:
«می فهمم. به هر حال ما دستور داریم. ماموریم و معذور»
و سپس او را سوار آسانسور کرد و به پایین رفتند.
پایین ... پایین... پایین... تا اینکه به جهنم رسیدند.

در آسانسور که باز شد، سیاستمدار با منظرهء جالبی روبرو شد.
زمین چمن بسیار سرسبزی که وسط آن یک زمین بازی گلف بود و در کنار
 آن یک ساختمان بسیار بزرگ و مجلل. در کنار ساختمان هم بسیاری از
دوستان قدیمی سناتور منتظر او بودند و برای استفبال به سوی او دویدند.
آنها او را دوره کردند و با شادی و خنده فراوان از خاطرات روزهای زندگی
قبلی تعریف کردند. سپس برای بازی بسیار مهیجی به زمین گلف رفتند و
حسابی سرگرم شدند.
همزمان با غروب آفتاب هم همگی به کافهء کنار زمین گلف رفتند و
 شام بسیار مجللی از اردک و بره کباب شده و نوشیدنی های گرانبها صرف کردند.
شیطان هم در جمع آنها حاضر شد  وشب لذت بخشی داشتند..

 
به سیاستمدار آنقدر خوش گذشت که واقعاً نفهمید یک روز او چطور گذشت.
راس بیست و چهار ساعت، فرشته به دنبال او آمد و او را تا بهشت اسکورت کرد.
در بهشت هم سیاستمدار با جمعی از افراد خوش خلق و خونگرم آشنا شد،
به کنسرت های موسیقی رفتند و دیدارهای زیادی هم داشتند.
سناتور آنقدر خوش گذرانده بود که واقعا نفهمید که روز دوم هم چگونه گذشت،
گرچه به خوبی روز اول نبود.

 
بعد از پایان روز دوم، فرشته به دنبال او آمد و از او پرسید که آیا تصمیمش را گرفته؟
سیاستمدار گفت:
«خوب راستش من در این مورد خیلی فکر کردم..
حالا که فکر می کنم می بینم بین بهشت و جهنم من جهنم را ترجیح می دهم»
بدون هیچ کلامی، فرشته او را سوار آسانسور کرد و آن پایین تحویل شیطان داد.
وقتی وارد جهنم شدند، اینبار سیاستمدار بیابانی خشک و بی آب و علف را دید،

پر از آتش و سختی های فراوان. دوستانی که دیروز از او استقبال کردند
هم عبوس و خشک، در لباس های بسیار مندرس و کثیف بودند.
سیاستمدار با تعجب از شیطان پرسید:
«انگار آن روز من اینجا منظرهء دیگری دیدم؟
 آن سرسبزی ها کو؟
ما شام بسیار خوشمزه ای خوردیم؟ زمین گلف؟ ...»
شیطان با خنده جواب داد: «آن روز، روز انتخابات بود...
امروز دیگر تو رای داده‌ای».
 
 

+نوشته شده در جمعه 15 مهر 1390ساعت01:41توسط رژین | نظرات (2)

نظرات (2)

مثلا خیر سرم خواستم تو این وب جدید دیگه پست های عاشقانه رو کم کنم

اما نمیشه!       نمی تونم!!!!

+نوشته شده در دوشنبه 14 شهریور 1390ساعت01:31توسط رژین | نظرات (0)

نظرات (0)

پلکهای مرطوب مرا باور کن این باران نیست که می بارد.صدای خسته ی من است که از چشمانم بیرون می ریزد.


*میگن شیشه دل نداره اما وقتی رو بخار شیشه نوشتم دوست دارم آروم آروم گریه کرد.



کم کم یاد خواهی گرفت*

*تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را*

*اینکه عشق تکیه کردن نیست *

*و رفاقت، اطمینان خاطر *

*و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند *

*و هدیه‌ها، معنی عهد و پیمان نمی‌دهند*
*

*کم کم یاد می گیری *

*که حتی نور خورشید هم می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری *

*باید باغ خودت را پرورش دهی به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد
*.

*یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی *

*که محکم باشی پای هر خداحافظی*
*یاد می‌گیری که خیلی می‌ارزی.*

اثری از

خورخه لوییس بورخس



*آن لحظه که سکوت نگاهمان را در هم آمیخت سوگند خوردم که تا ابد ساکت بمانم.




چقدر تلخ است بعد از سال ها انتظار نیمه گم شده ات را کامل بیابی!!!!




آلبرت انیشتین میگوید:عشق مثل ساعت شنی است همزمان که قلب را پر می کند مغز را خالی می کند.









+نوشته شده در دوشنبه 14 شهریور 1390ساعت01:27توسط رژین | نظرات (0)

نظرات (0)

بچه ها این مطلبو بخونین خییییییییییییییییییییلی قشنگه


برای رسیدن به تو بارها زمین خوردم و بلند شدم،بارها تمام لباسهایم خاکی شدند ،بارها در غبار جاده ها گم شدم ، بارها در قاب لحظه ها به سکوت نشستم . به هرکجا می رسیدم سَرَک می کشیدم تو نبودی .پاهایم خسته تر از آن بودند که استوار بمانند. ز بس دویده بودند، تجربه دویدن را فوت آب بودند ، فریادهایم دگر نمی رسیدند به تو .

هنوز هم می گویم ، هنوز هم می خوانمت ، هنوز هم امید فردا را هجی می کنم ، هنوز هم می سرایمت ، هنوز هم پاهایم نیمه رمقی دارند که به دنبال تو بگردند . هنوز آسمان آنقدر بخیل نشده است که بر تن خسته من ، بارانش را نباراند. هنوز لبهایم تکان میخورند و زمزمه شان نام آبی توست ، هنوز قدرت سکوت را میتوان شکست داد و فریاد خفه شده در گلو را از بند اسارت آزاد کرد . هنوز نوشته هایم جان دارند و هر روزی که می گذرد الفبای زندگی را تکرار می کنند .  
دنیا کوچکتر از آن است که لبخند را از من بگیرد و تلخی نبودنت را به رخ دلتنگی هایم بکشد و شیرینی زندگی را از من بدزدد.
من برای رسیدن به تو عشق را از پروانه ، استواری را از کوه ، انتظار را از شب ، مهربانی را از ستاره ، بخشندگی را از باران و امید را از پسربچه دست فروش سرکوچه مان عاریه گرفته ام، که برای رسیدن به دوچرخه آرزوهایش امید را صندوق پولهایش جا داده .
من برای رسیدن به تو فاصله ها به هم زنجیر کرده ام ، نگاه مهربان خداوند را با اشکهای شبانه ام خریده ام ،
و من تو را از خدایی میخواهم که تمام هستی ام از اوست

+نوشته شده در شنبه 12 شهریور 1390ساعت01:20توسط رژین | نظرات (1)

نظرات (1)